تبلیغات

Code Center

فارسی زبانان - لطیفه های ادبی
 
فارسی زبانان
لطیفه های ادبی 9
1 - شخصی ادعای خدایی می کرد، او را پیش خلیفه بردند. به او گفت: پارسال این جا یکی ادعای پیغمبری می کرد، او را بکشتند . گفت : نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم!

2 - یکی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره ی پیاز در بسته دید. گفت : در این باغ چه کار داری؟ گفت: بر راه می گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پیاز برکندی؟ گفت : باد مرا می ربود، دست در به پیاز می زدم، از زمین بر می آمد. گفت: این هم قبول ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست. گفت: والله من نیز در این فکر بودم که آمدی!

3 - بازرگانی را زنی خوش صورت بود که زهره نام داشت. عزم سفر کرد. از بهر او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل به خادم داد که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست پدید آید  یک انگشت نیل بر جامه ی او زن تا چون بازآیم، اگر تو حاضر نباشی، مرا حال معلوم شود.
پس از مدتی خواجه به خادم نوشت که :
چیزی نکند زهره که ننگی باشد؟      بر جامه ی او ز نیل رنگی باشد؟
خادم بازنوشت که:
گر آمدن خواجه درنگی باشد      چون بازآید، زهره پلنگی باشد!

4 - گویند چون خزانه ی انوشیروان عادل را گشودند، لوحی دیدند كه پنج سطر بر آن نوشته شده بود:
هر که مال ندارد، آبروی ندارد.
هر که برادر ندارد، پشت ندارد.
هرکه زن ندارد، عیش ندارد.
هر که فرزند ندارد، روشنی چشم ندارد.
هر که این چهار ندارد، هیچ غم ندارد!

5 - فردی میخی را سروته روی دیوار گذاشته بود و می كوبید. میخ در دیوار فرو نمی رفت. دیگری كه شاهد این ماجرا بود، گفت: «چه كار می كنی؟ این میخ كه برای این دیوار نیست. این میخ برای دیوار روبه روست.»

6 - شخصی از ملا پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملا بلافاصله كشیده ای محكم در گوش آن مرد زد و گفت: اینطوری!


لطیفه های ادبی 8

چاپلوسی شیمیایی
لویی هیجدهم دوست داشت علم شیمی بیاموزد . معلمی آوردند تا به او شیمی یاد بدهد . هنگام آزمایش معلم چاپلوس گفت : اکسیژن و هیدروژن کمال افتخار را دارند که در حضور اعلیحضرت همایونی با یکدیگر ترکیب شده و تولید آب بنمایند !

اسب لاغر
شخصی اسبی لاغر داشت . به او گفتند : چرا این را جو نمی دهی ؟
گفت هر شب ده من جو می خورد . گفتند پس چرا این چنین لاغر است ؟
گفت چون یک ماه جو به از من طلبکار است !

شعر بی معنا
 شاعری غزلی بی معنا و بی قافیه سروده بود . آن را نزد جامی برد . پس از خواندن آن گفت : (( همان طوری که دیدید ، در این غزل از حرف الف استفاده نشده است )) . جامی گفت : (( بهتر بود از سایر حروف هم استفاده نمی کردید ! ))

دو ماهی


لطیفه های ادبی 7

1 _ هانری چهارم ، روزی از دهقانی پرسید : چرا موهای سرت سفید شده و موهای ریشت سیاه مانده است ؟
گفت : قربان . به سبب آنکه موهای سرم هیجده سال از موهای ریشم مسن تر هستند !

2 _ پیرزنی مشغول نماز خواندن بود . چند نفر نشسته بودند و از او تعریف می کردند .
یکی گفت : این زن ، خدا عمرش بدهد ، خیلی با ایمان است . در موقع نماز ، تمام حواسش به جانب خداست . آنقدر مومن است که اگر سر نماز صد نفر هم حرف بزنند ، انگار نه انگار .
پیره زن نمازش را قطع کرد و گفت : بله ! روزه هم هستم ، مشهد و کربلا و نجف هم رفته ام !

3 _ شخصی می خواست ماست بخورد ، عادت داشت که برای هر کاری استخاره کند . استخاره کرد که ماست بخورد ، بد آمد . امّا او می خواست هر طور که شده ماست بخورد . استخاره کرد که ماست را با نان بخورد ، بد آمد . استخاره کرد که اوّل نان و بعد ماست را بخورد ، بد آمد . استخاره کرد که نان را در ماست تلیت کند ، بد آمد . استخاره کرد که ماست را به هوا بپاشد و سپس آن را بخورد ، خوب آمد . ماست را به هوا پاشاند و دهنش را زیر آن گرفت و توانست ماست بخورد امّا قبلش ریش و سبیلش ماستی شده بود !

4 _ مشتری : برای من آبگوشت بیاورید .
مستخدم : با کمال میل !
مشتری : نخیر آقا ، با ترشی !

5 _ خانم با عصبانیت به شوهرش گفت :
تو دیگه شورش را در می آوری چون دائم می گویی (( خانه ی من )) ، (( تلویزیون من )) ، (( پسر من )) !
شوهر گفت : حق با توست دیگر نمی گویم ! ولی حالا ممکن است بگویی (( شلوار ما )) کجاست ؟!

6 _ شوهر از زنش پرسید : چرا وقتی که من آواز می خوانم ، تو از پنجره بیرون را نگاه می کنی و می خندی ؟
زن جواب داد : برای اینکه مردم تصور نکنند من دارم تو را کتک می زنم و تو داری با جیغ و داد گریه می کنی !

7 _ به یک نفر گفتند وجه تشابه ژیان با بیژامه چیست ؟
گفت با هیچکدام تا سر کوچه نمی توان رفت !

کمربند ایمنی


لطیفه های ادبی 6
1 _ همسر ساشاگیتری هنرمند شوخ و بذله گوی فرانسوی می گوید : در اولین ماه های آشنایی با ساشا یک روز خیلی جدی به او گفتم : عزیزم ! من تو را خیلی دوست دارم . تو چطور ؟
او جواب داد : من هم مثل تو خودم را خیلی دوست دارم !

2 _ مشتری : این چه وضع اداره کردن یک رستورانه ، غذای من پر از مگسه .
پیشخدمت با خونسردی : مگس که چیزی نیست مگر شما از عنکبوت کمترید ، خوب مگس ها شو بگیرید !

3 _ روزی مردی سیلی محکمی به گوش یکی از همسایگانش زد . مرد از او پرسید : جدی زدی یا شوخی ؟ مرد همسایه با عصبانیت جواب داد : جدی ، جدی !
همسایه نفس راحتی کشید و گفت : خدا رو شکر که جدی بود وگرنه من با کسی شوخی نداشتم .

4 _  مردی از دهی می گذشت . پیرمردی را دید که گوشه ای نشسته و گریه می کند !
از او پرسید : چرا گریه می کنی ؟
پیرمرد گفت : برای اینکه پدرم مرا کتک زده است !
مرد با تعجب گفت : مگر تو با این سن و سال پدر هم داری ؟!
پیرمرد گفت : بله
مرد گفت : چرا پدرت تو را زده است ؟
پیرمرد گفت : چون به پدربزرگم زبان درازی کرده بودم !!

5 _ مرد خسیسی که سی سال قبل از یک فروشگاه کفشی خریده بود ، دوباره وارد همان مغازه شد و گفت : ما باز آمدیم !!

6 _ واعظی درباره ی تعداد زوجات سخن می گفت : هرکس یک زن بگیرد ، روز قیامت یک لامپ برایش روشن خواهد شد و هرکس دو زن بگیرد دو لامپ و هرکس سه زن بگیرد ، سه لامپ و همین طور بالا می رفت که ناگهان چشمش به زن خود که در میان جمعیت نشسته بود افتاده و بلافاصله گفت : البته ، هرگز نشه فراموش ، لامپ اضافی خاموش !     
+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 8:47 AM  توسط سعید صدر  |  آرشیو نظرات
لطیفه های ادبی 5
1 _ شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی 9 دینار به او می دهد ، اما او اصرار می کند که 10 دینار بدهد که عدد تمام باشد . در این وقت ، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید . پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت : (( باشد ، همان 9 دینار را بده ، قبول دارم . ))

2 _ کسی از خط برناردشاو ایراد گرفت که خط شما هم مثل خط موریس نقّاد معروف تئاتر ناخواناست . شاو گفت : بله فقط یک اختلاف در میان است و آن اینکه آنچه موریس می نویسد حتی پس از چاپ هم قابل خواندن نیست ولی مال من پس از چاپ خواندنی است .

3 _ روانشناسی درباره ی نقص عقل می گفت : انسان غالباً سعی می کند از ناحیه ای که نقص دارد پیشرفت کند و به جبران آن بپردازد مثلاً کسی که چشمش خوب نمی بیند می کوشد نقاش شود . کسی که فقیر است می کوشد میلیونر شود . . . در اینجا کسی حرف او را قطع کرد و پرسید در این صورت آیا شخص ناقص العقل نمی کوشد روانشناس شود !

4 _ جوانی پیش پدر خود رفت و گفت : پدر یادت هست که می گفتی اولین دفعه ای که ماشین پدرت را سوار شدی ، تصادف کردی وماشین خرد شد .
گفت : بله ، به یاد دارم .
گفت : باز هم به یاد داری که همیشه به من می گفتی ، تاریخ تکرار می شود ؟
گفت : آن را هم به یاد دارم . مقصودت چیست ؟
گفت : امروز باز هم تاریخ تکرار شد .

5 _ یک منتقد ادبی از نویسنده ای پرسید : شما از اصطلاح خلأ دردناک زیاد استفاده می کنید . مگه ممکنه چیزی هم خالی باشه هم دردناک ؟ نویسنده گفت : عجیبه ! مگه شما تا حالا سردرد نگفرته اید ؟!!




لطیفه های ادبی 4
1 - شخصی در مراسم ختم پدرش در حالی که از شرکت کنندگان در مراسم ختم تشکر می کرد ، گفت : دوستان خوبم نمی دانم چطور از شما تشکر کنم . انشاءالله در فوت پدرتان جبران خواهم کرد .

2 - پروفسور کم حافظه وارد خانه شد و کفش های خود را گذاشت داخل یخچال ، کتش را به لوستر آویزان کرد و لیوان را آب کرد که بخورد اما آب را از پنجره بیرون ریخت  . شخصی که در بیرون در حال عبور بود ، آب بر سر و صوتش ریخت و گفت : ای عمو مگر مرض داری آب را می ریزی بیرون ؟
پروفسور  گفت : خیلی می بخشید من نمی دانستم که شما در لیوان هستید !

3 - شخصی هفت تیری پیدا کرد و آن را به نزد ملا برده و از او پرسید :
ملا جان بگو این چیست ؟
ملا نگاهی به هفت تیر انداخت و گفت :
این چپق فرنگی است .
مرد خوشحال شد و آن را به دهان برد و خواست بکشد که ناگهان تیری در رفت ودودی بلند شد و مرد بیچاره نقش بر زمین گشت .
ملا نگاهی به جسد بی جان مرد انداخت و گفت : (( عجب توتون خوبی توی چپق بود تا یک پک کشید ، افتاد ! ))

4 - جوانی دارای زنی بد اخلاق بود و ناچار هر روز او را کتک می زد . زن شکایت شوهر را پیش پدر برد . پدر نیز او را کتک بیشتری زد و روانه ی خانه ی شوهر نموده و گفت : حالا برو به داماد بگو که اگر تو دختر مرا کتک زدی ، من هم تلافی نموده ودر عوض زن تو را کتک زدم !

5 - اولی : هفته ی پیش یک شاخه ی درخت به چشم زن من خورد و سه هزار تومان خرج روی دستم گذاشت .
دومی : برو خدا راشکر کن . هفته ی پیش یک دستبند طلا به چشم زن من خورد و هفتاد هزار تومان خرج روی دستم گذاشت !



======================================

توجّه : قسمت نظر سنجی راه افتاد که شرکت کنین ( پایین صفحه ) و قسمت پیوندهای وبلاگ هم  هر هفته به روز میشه .

فعلاً تا جمعه . . .


لطیفه های ادبی 3
1 - حسودی شب در خواب دید که با حاتم طائی رو برو شده است و از او طلب کمکی کرد . حاتم گفت هرچه از من بخواهی به تو خواهم داد به شرط آنکه دو برابر آن را به همسایه ات بدهم ، حال هرچه می خواهی بگو . حسود کمی فکر کرد و گفت حالا که هرچه به من می دهی و دو برابرش را نصیب همسایه ام می کنی از تو می خواهم که یک چشم مرا کور کنی !

2 - انیشتین روزی به چارلی چاپلین نابغه ی سینمایی گفت : آنچه که باعث شهرت عظیم تو شده است و در همه جای دنیا تو را می شناسند این است که با حرکات تو همه زبان تو را می فهمند .
چارلی در جواب گفت : برعکس من ، آنچه که باعث شهرت فراوان تو شده این است که اغلب مردم حرف های تو را نمی فهمند !

3 - روزی مظفردین شاه وارد مجلسی می شد ، جلوی در ورودی دو نفر مأمور ایستاده بودند ، شاه روی به یکی از آن ها کرده و پرسید : اسم تو چیست ؟
مأمور گفت : قربانعلی .
پرسید : این چیه که در دست داری ؟
گفت : اسلحه است .
شاه گفت : باید از آن به خوبی مواظبت کنی ، این تفنگ مثل مادر توست .
بعد شاه از دیگری پرسید : نام این چیه ؟
مأمور دوم گفت : قربان این مارد قربانعلی است .

4 - سر کلاس درس جغرافیا معلم رو به یکی از بچه ها کرد و گفت : احمد بگو ببینم که نصف النهار یعنی چه ؟
احمد گفت : آقا اجازه نصف النهار یعنی شام !
معلم گفت : احمد ! یعنی چه ؟
احمد گفت : آقا اجازه ، مادرم نصف نهار را برای شام نگه می داره تا بخوریم !!

5 - بر سر سفره ای ناگهان صاحبخانه دید که در یک بشقاب مگسی افتاده است .
آشپز را صدا کرد و در اوج عصبانیت گفت : مگر ندیدی مگس توی آش افتاده است ؟
آشپز با کمال سادگی و وقار گفت : ای آقا ! مگر یک مگس چقدر می تواند آش بخورد .

6 - در هیاهوی فرضیه ی نسبیت - روزی در شهر نیویورک مسافری از راننده ی اتوبوس می پرسد : آیا میدان واشنگتن تا اینجا دور است یا نزدیک ؟
راننده جواب می دهد : طبق اظهارات انیشتین کلمه ی دور مفهوم نسبی دارد . بستگی به این دارد که شما عجله داشته باشید یا خیر !!

بسکتبال کوتوله ها

لطیفه های ادبی 2
1- یکی از افسران خارجی به ناپئون گفت : ما برای کسب شرف و فرانسوی ها برای پول جنگ میکنند .
ناپلئون گفت : بله ؛ انسان همیشه طالب چیزی است که ندارد !

2 - یکی از دانشمندان گوش بزرگ و درازی داشت ، شخصی از راه استهزاء و مسخره به او گفت : گوش های شما برای یک انسان دراز است .
دانشمند گفت : بله ؛ گوش های شما هم برای یک جثه ی یک الاغ کوتاه است .

3 - صاحت منصبی از جنگ بر گشته بود ، از او پرسیدند : در این جنگ شما چه کردید ؟
گفت : هر دو پای یک نفر دشمن را از قوزک بریدم .
گفتند : چرا سرش را نبریدی ؟
گفت : سرش را کس دیگری بریده بود !            


لطیفه های ادبی 1
۱ـ .شخصی نزد طبیبی رفت و گفت : دردی دارم آن راعلاج کن
طبیب پرسید  چه دردی داری ؟
مریض گفت : چند روز است که موی من درد می کند!
طبیب پرسید : امروز چه خورده ای ؟
مریض گفت : نان و یخ!
طبیب گفت : سبحان الله  نه دردت به درد آدمیان می ماند و نه غذایت به غذای عالمیان!

۲ـ پیرزنی در آینه نگاه می کرد دید چشم هایش گود رفته , صورتش چین خورده و رنگش پریده است
با خود گفت: معلوم میشود دیگر مثل قبلاً آینه نمی سازند!

۳ـ عبید زاکانی در رساله ی دلگشا از فواید پس گردنی می نویسد:
پس گردنی فضیلتش آن است که حسن خلق می آورد , خمار از سر به در می کند , بد رامان
را رام  می سازد و ترش رویان را منبسط می سازد و دیگران را می خنداند , خواب از چشم 
می رباید و رگ های گردن را استوار می سازد !!
  






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه