تبلیغات

Code Center

فارسی زبانان - چند لطیفه ادبی
 
فارسی زبانان
چند لطیفه ادبی

دهقانی دراصفهان به در خانه خواجه بهاءالدین دیوان رفت، با خواجه سرا( دربان ) گفت كه با خواجه بگوی كه خدا بیرون نشسته است و با تو كاری دارد. با خواجه بگفت، به احضار او اشارت كرد. چون درآمد پرسید : تو خدایی؟ گفت: آری . گفت: چگونه؟ گفت: حال آنكه من پیش، دهخدا و باغ خدا و خانه خدا بودم، نواب تو ده و باغ و خانه از من به ظلم بستدند، خدا ماند.

*************************

بهلول را گفتند: دیوانگان بصره را بشمار. گفت: از حیّز (محل) شمار بیرون است، اگر گویید عاقلان را بشمارم كه معدودی چند بیش نیستند.

******************

نابینایی در شب تاریك، چراغی در دست و سبویی بر دوش در راهی می رفت، فضولی به وی رسید و گفت: ای نادان روز و شب پیش تو یكسان است و روشنی و تاریكی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟ نابینا بخندید و گفت : این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو كوردل بی خردی است تا با من پهلو نزنند و سبوی مرا نشكنند.

قطعه:

حال نادان را ز نادان به نمی داند كسی گرچه در دانش فزون از بوعلی سینا بود

طعن نابینا مزن ای دم ز بینایی زده زانكه نابینا به كار خویشتن بینا بود

****************************

خلیفه با اعرابی ای از بادیه طعام می خورد و در آن اثنا نظرش بر لقمه وی افتاد، مویی به چشم وی درآمد. گفت: ای اعرابی آن موی را از لقمه خود دور كن. اعرابی گفت: بر مائده (سفره ) كسی كه چندان در لقمه خورنده نگرد كه مویی را ببیند طعام او نتوان خورد و دست از طعام باز كشید و سوگند خورد كه دیگر بر مائده وی طعام نخورد.

****************************

شاعری پیش صاحب بن عباد قصیده ای آورد، هر بیت از دیوانی و هر معنی زاده سخندانی. صاحب گفت: از برای ما عجب قطار شتر آورده ای كه اگر كسی مهارشان بگشاید هر یك به گله دیگر گراید.

همی گفتی به دعوی دی كه باشد به پیش شعرعذبم انگبین هیچ

زهر جا جمع كردی چند بیتی به دیوانت نبینم غیر ازین هیچ

اگر هر یك به جای خود رود باز به جز كاغذ نماند بر زمین هیچ

بهارستان جامی






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه